مطالب مذهبی - شعر - مقاله |
ابری چشمای تو
تیره و مرطوب و مات
بارون گریه نذاشت
آب و رنگی به چشات
مثل گردو خاک پاییز
توی دستای زمونه
همه ی داراییت از عشق
یادگاری جنونه
یه دروغ کهنه میگی
می گی رویای تو نیست
پس چیه قلب شکسته
راز این چشمای خیس
پر نشد با تنهایی
جای خالیش تو شبت
قربونی کرد هستیتو
دست بی رحم غمت
دیگه از عشق نگو حرفی
پیش زخمای دلم
دیگه از هرچی دیاره رو زمین
دارم می رم
اره راهی نیست که من رو
تا دم مرگ ببره
ولی از بیراهه میره
اون که از راه به دره
بدرقم جای نگاهت
اشک و چشمای تره
مردنم تو بیکسی
از رفتنت ساده تره
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|